وطن‌خوانی 13

دوباره می‌سازَمت، وطن!

اگر چه با خشتِ جان خویش

ستون به سقفِ تو می‌زنم

اگر چه با استخوانِ خویش

 

دوباره می‌بویَم از تو گُل

به میل نسل جوان تو

دوباره می‌شویَم از تو خون

به سیلِ اشکِ روان خویش

 

دوباره، یک روزِ روشنا

سیاهی از خانه می‌رود

به شعرِ خود رنگ می‌زنم

زِ آبیِ آسمان خویش

 

اگر چه صدساله مُرده‌ام

به گورِ خود خواهم ایستاد

که بردَرَم قلبِ اهرمن

ز نعرۀ آن‌چنانِ خویش

 

کسی که «عَظم رَمیم» را

دوباره انشا کند به‌لطف

چو کوه می‌بخشدَم شکوه

به عرصۀ امتحان خویش

 

اگر چه پیرَم، ولی هنوز

مجالِ تعلیم اگر بُوَد

جوانی آغاز می‌کنم

کنار نوباوگان خویش

 

حدیثِ «حُبُّ‌الوطن» زِ شوق

بدان رَوش ساز می‌کنم

که جان شود هر کلام دل

چو بَرگشایم دهان خویش

 

هنوز در سینه آتشی

به‌جاست کز تاب شعله‌اش

گمان ندارم به کاهشی

ز گرمیِ دودمانِ خویش

 

دوباره می‌بخشی‌ام توان

اگر چه شعرم به خون نشست

دوباره می‌سازمت به‌جان

اگر چه بیش از توان خویش

 

سرودۀ سیمین بهبهانی (در روزهای آغازین جنگ تحمیلی 1359)