يادی از هنرمندان گروه هنر بنياد پژوهش‌های اسلامی

با درگذشت استاد محمود فرشچيان در مرداد 1404 همۀ کسانی که تصويری از ايشان داشتند آن را در فضای مجازی نشر دادند و خاطرۀ خود با آن هنرمند را به ياد آوردند. دوست فرهيخته‌ام دکتر علی الهی خراسانی هم به همين مناسبت عکسی از پدر فرزانه‌اش همراه با استاد فرشچيان در گروه هنرهای اسلامی بنياد پژوهش‌های اسلامی انتشار داد. پخش اين عکس که من هم در آن حضور دارم، بخشی از خاطرات من در بنياد و ارتباط با گروه هنر را زنده کرد و مرا واداشت که اين چند سطر را در پيوند با آن عکس بنگارم.

نگاهی به فضای اتاقی که در عکس هست، بيندازيد؛ اينجا بزرگ‌ترين اتاق، يا به تعبير ديگر هال يا سالن پذيرايی (حدوداً با مساحت سی‌متر) از آپارتمانی است که دو اتاقِ تقريباً پانزده‌متریِ ديگر هم دارد که يکی از آنها در پشت سر آقای نامور (اولين نفر از سمت چپ) ديده می‌شود.

اين آپارتمان با ميزهای جورواجور و صندلی‌های معمولی و ديگر وسايل و ابزاری که آنها هم چیزهایی از همين قبيل است، همۀ دار و ندارِ گروهی با نام «گروه هنرهای اسلامیِ بنياد پژوهش‌های اسلامی آستان قدس رضوی» در سال‌های پايانی دهۀ 60 است.

وقتی از بنياد دهۀ 60 صحبت می‌کنيم از بنيادی حرف می‌زنيم که در طبقۀ چهارم مجتمعی مسکونی در «بلوار شهيد منتظری» يا همان «بلوار صدا و سيمای مشهد» بود و بايد بدون آسانسور حدود هفتاد پله را بالا می‌رفتيم تا به آن برسيم. اين همه پله شايد برای من و امثال من که در دهۀ سی و چهل عمر خود بوديم آزاردهنده نبود، اما بودند کسانی که با شصت هفتاد سال سن و بلکه بيشتر، بايد هر روز يکی دوبار اين پله‌ها را بالا و پايين می‌رفتند.

گروه هنر يکی از شانزده گروه پژوهشی بنياد بود که در ضلع شرقی ساختمان و جایی دورتر از همۀ گروه‌ها به اتاق مديرعامل قرار داشت. پای خودتان را که داخل گروه می‌گذاشتيد با همۀ گروه‌های ديگر فرق داشت؛ نه زيباتر و بزرگ‌تر بود و نه چشم‌انداز بهتری داشت؛ تفاوتش در بوی سيگاری بود که با بوی رنگ و تينر و مرکّب و چای سبز آميخته می‌شد و به مشام‌تان هجوم می‌آورد. آن روزها هنوز قهوه خوردن مد نشده بود که با بوی سيگار درآميزد و با روح و روان شما چنان کند که دانی!

در همان يک آپارتمان با سه اتاق بزرگ و کوچک، نقاشی آبرنگ، نقاشی رنگ و روغن، مينياتور، خوشنويسی با انواع خطوط، ساخت آثار حجمی با چوب، و برخی کارهای هنری ديگر صورت می‌گرفت و کارهايی توليد می‌شد که امروزه هر يک از آنها در گوشه‌ای از مراکز آستان قدس می‌درخشد.

پيران گروه که هر کدامشان استاد رشتۀ خود بودند، يکی محمدعلی عطار هروی (در عکس حضور ندارد) بود که خط می‌نوشت و هنرمندی‌اش در اين بود که گاه در يک برگ يا بر پهنۀ يک بوم، آيات يا احاديث يا جملاتی را با انواع خطوط نسخ و ثلث و کوفی چنان بر هم می‌نشاند که اثری يکپارچه پديدار می‌شد. عطار هروی از هنرمندان استادديدۀ افغانستان بود و ريشه در خاک هنرخيز هرات داشت. پسرش محمود (نفر دوم از سمت چپ) نيز در همان گروه راه پدر را می‌رفت و در کنار او می‌آموخت و می‌نوشت، و همشهری ديگرشان پيرزاد هروی (نفر دوم از سمت راست) نيز بوم‌نوشته‌های آن دو را رنگ و لعاب می‌داد و چنان که در عکس پيداست آن را با رنگ و روغن می‌آراست. تابلويی که نيمی از آن در تصوير ديده می‌شود، آيۀ شريفۀ «إن ينصُرکمُ اللهُ فلا غالبَ لکم» است که قلم اين استادان هراتی آن را آفريده است.

پيراستادِ ديگر عيسی آلفته (نفر سوم از سمت راست) استاد مسلّم تذهيب و مينياتور بود که از ابتدای وقت در اتاق می‌نشست و با قلم‌موهای ريز و باريک و ورق‌های طلا و پالت رنگ‌های خاص خودش سر در کاغذ می‌برد و خوشنويسی‌های خطاطان را آرايه می‌بست و با شمسه و ترنج و گل و مرغ و خط‌های اسليمی آنها را زيباتر و البته ماندگارتر می‌کرد. نمونه‌هايش بر ديوار اتاق ديده می‌شود.

استاد آلفته شاگردانی هم داشت که در گروه و زير نظر او کار می‌کردند؛ يکی از آنها جهان اينانلو، بانوی هنرمند و فرهيخته‌ای بود که دستی هم در پژوهش‌های هنری داشت و ديگری آقای نامور (نفر اول از چپ) که نام کوچکش را از ياد برده‌ام و به گمانم که سال‌ها بعد مديريت نگارخانۀ رضوان را بر عهده گرفت.

آن روزها شايد تنها کسی که قدر آن تابلوها را می‌دانست و می‌کوشيد تا با جهت دادن به نوشته‌ها و انتخاب متن‌های قرآنی و حديثی مناسب و پيام‌های آموزنده آثار ماندگاری را در بنياد پديد آورد، آقای الهی خراسانی مديرعامل بنياد (نفر چهارم از راست) بود که همۀ مهمانان بنياد را به تماشای آن گروه می‌برد و با نشان دادن هنرمندی‌های اعضای گروه، هم به تشويق هنرمندان می‌پرداخت و هم هدف از تأسيس گروه هنرهای اسلامی را به مهمانان گوشزد می‌کرد. مهمان‌ها البته همه در يک سطح نبودند، کسی همچون استاد محمود فرشچيان (نفر پنجم از راست) خودش خدايگان اين عرصه و بی‌نياز از هر توضيحی بود و بايد او می‌گفت و ما می‌شنيديم. گاهی هم آقای الهی به من (نفر پنجم از سمت چپ) که معاونت ايشان را داشتم مأموريت می‌داد که همراه مهمانان بشوم و همان وظيفه را ايفا کنم.

يکی از زيباترين تابلوهايی که به خط عطار هروی و تذهيب آلفته تهيه شده بود، به راهنمايی آقای الهی، دو بيت از قصيدۀ رائيۀ دعبل خزاعی در نعت امام هشتم بود:

قَبرانِ فی طوس خيرُ الناسِ کلِّهِم/ وَ قبرُ شرِّهم هذا مِنَ العِبَر

لاينفَع الرجسُ مِن قُرب الزّکی وَ لا/ عَلی الزکیّ بِقُربِ الرّجس مِن ضَرَر

کارِ گروه هنرهای اسلامی به توليد تابلو خلاصه نمی‌شد، مطالعات هنری و توليد آثار پژوهشی در زمينۀ هنر هم در دستور کار گروه بود و يکی از اولين کتاب‌های توليدشده در بنياد، اثری با نام «گل و بوته در هنر اسلامی» بود که با همت خانم جهان اينانلو و آقای مهران صدرالسادات (نفر چهارم از چپ) به نگارش در آمده بود. آقای صدرالسادات نقاش بود و در ادارۀ کل فرهنگ و ارشاد اسلامی خراسان دوره‌های آموزش نقاشی داشت، و همزمان گروه هنر بنياد را نيز مديريت می‌کرد. دانش صدرالسادات در کنار تجربۀ هنری‌اش، وی را به مطالعات هنری علاقه‌مند کرده بود و از اين رو، چندين اثر پژوهشی را تحويل مديريت بنياد داد که البته همۀ آنها به چاپ نرسيد. تا جايی که يادم هست يکی از آنها کتابی مصور با عنوان «زشتی و زيبايی در سيمای شهر» بود که در آن به مطالعۀ موردی شهر مشهد آن روز پرداخته بود.

ديگر از خوشنويسان گروه هادی ذوالرياستين (نفر سوم از چپ) بود که نستعليق می‌نوشت و با انجمن خوشنويسان همکاری می‌کرد و کلاس‌های آموزشی او رونق داشت. آقا هادی نستعليق را به سبک خاصی تحرير می‌نمود و به تعبير من، حروف را مثل ثلث بر هم می‌نشاند و آن نرمی و روانی و لطافت نستعليق را از آن می‌گرفت، اما در عين حال، اصول خوشنويسی را خيلی خوب آموخته بود و از همه مهم‌تر اين بود که گوش شنوايی داشت و اگر از او می‌خواستيم که عنوان کتابی را به شکلی خاص بنويسد به‌راحتی می‌پذيرفت. ذوالرياستين همچون نامش صاحب هنر ديگری هم بود، و علاوه بر خطاطی، شطرنج را هم در حد استادی می‌دانست.

نام سه استاد ديگر را به‌عمد ديرتر آوردم؛ چرا که هيچ کدامشان در اين تصوير نيستند. استاد مسلّم خوشنويسی نستعليق و شکسته‌نستعليق، «مصطفی مهدی‌زاده» که رئيس انجمن خوشنويسان مشهد بود و کسی در استواری و زيبايی و چشمنوازی خطش ترديدی نداشت. قلم را که به دست می‌گرفت و در دوات می‌برد و بر کاغذ می‌کشيد بی هيچ لرزشی و ترديدی تا آخر سطر می‌رفت و از آن پس همان طور که خودش هميشه خنده بر لب داشت، خطش نيز بر تو لبخند می‌زد. قلم در ميان انگشتانش دلبری می‌کرد و اثرش اميرخانی‌وار بر دل می‌نشست. مهدی‌زاده آن قدر با ما همراهی داشت که گاه عنوان يک کتاب را – که آقای الهی به‌درستی اصرار داشت بايد حتماً خوشنويسی شود – گاه ده بار می‌نوشت تا آن را بپسنديم. با رفتن مهدی‌زاده به مديريت کتابخانه و موزۀ ملک در تهران و مرگ زودهنگامش، برای هميشه او را از دست داديم. سنگ مزارش در آرامگاه خفتگان زيرزمين صحن جمهوری در حرم مطهر يکی از ازيباترين خوشنويسی‌های نام متوفّا را بر خود دارد.

نفر بعدی آقای ظهوريان بود که چوب در دستانش همچون موم بود و آن را به هر شکلی که می‌خواست درمی‌آورد و آثار حجمی زيبايی را می‌آفريد. آقای الهی از وی خواسته بود که نشان آستان قدس و بنياد را با چوب بسازد. بسياری از قاب‌های آثار ديگر همکاران نيز با هنرمندی ظهوريان توليد شده بود. کارگاهش در اتاقی ديگر بود، اما همين که کارش جنس هنر داشت در شمار اعضای گروه هنرهای اسلامی شمرده می‌شد.

آخرين نفر که بايد از او نام ببرم «محمد مهراف» بود، نقاش انديشمند و چيره‌دستی که سبک رنگ و روغن کار می‌کرد و به کشيدن تابلوهای بزرگ شهرت داشت. کامل‌مردی گرم و گيرا، با صدايی پرطنين، گيسوانی دراز و آشفته و ريش و سبيلی بلند و آراسته.

دريايی از اطلاعات هنری بود، از کتاب و موسيقی و فيلم و نمايش گرفته تا عکاسی و نقاشی. چنان خوش‌محضر و شيرين‌سخن بود که ساعت‌ها تو را بی‌هيچ حسی از خستگی در پای صحبتش می‌نشاند. مهراف را پيش از بنياد می‌شناختم و به خانه‌اش که ابتدا در خيابان خواجه‌ربيع و سپس در ابتدای خيابان رضای احمدآباد بود، می‌رفتم و تحليل‌های هنری او دربارۀ آثارش را می‌شنيدم. در محضر او بود که با شکوه آثار داوينچی و ميکل‌آنژ و سالوادور دالی آشنا شدم و از زبان او بود که بتهوون و موتزارت و باخ را شناختم. او بود که برايم از فيلم‌های فاخر تاريخ گفت و رمان‌هايی جاودانه همچون «مسيح باز مصلوب» و «زوربای يونانی» و «آزادی يا مرگ» را معرفی کرد. پوستر و بنرهای تبليغی دو کار نمايشی اولین روزهای پيروزی انقلاب در سال 1358 يکی نمايش «حج ابراهيم، حج عاشورا» (نوشتۀ کمال الدين غراب) و ديگری اپرای «جشن خون» (نوشتۀ زنده‌ياد مصطفی جهانشيری، هنرمند نيشابوری) را او طراحی کرده بود و در کار دوم خودش هم بازی کرد. چند تابلو بزرگ و زيبايش در برخی از مغازه‌های شهر که صاحبانش با هنر ميانۀ خوبی داشتند جلوه‌گری می‌کرد. يک تابلو با تصاوير رومی و صحنه‌های باستانی در فروشگاه لباس زنانۀ «ميکلانژ» که صاحب آن آقای يوسف انتظاری هروی خود از کتيبه‌نويسان ماهر شهر مشهد است(در چهارراه دکترا، کنار انتشارات امام)، تابلوی دوربين بزرگی که از لنز آن خون می‌چکيد در عکاسی آقای اسلامی با نام «فتو نويد» واقع در خيابان شهيد چمران جنب تالار شهر، و تابلوی زيبای «حجاب» و يک تابلوی زيورآلات در جواهرفروشی‌های خيابان احمدآباد، هنوز هم در خاطرۀ هنردوستان باقی است.

وقتی با همراهی و مساعدت آقای الهی به گروه هنرهای اسلامی بنياد پيوست، يکی از آن دو اتاق در اختيار او گذاشته شد تا بساط بوم و رنگ خودش را پهن کند و دست به کار شود. حاصل کارش در بنياد دو تابلو بزرگ يکی با نام «نيايش» و ديگری با نام «ضامن آهو» بود که هر دو آنها تا همين چندی پيش در يکی از سالن‌های بنياد موجود بود. مهراف نقاشی يک تابلو ديگر برای نمايش مسموميت امام هشتم به دست مأمون را هم داشت و طرح آن را هم زده بود که نمی‌دانم چرا به پايان نرسيد. او برای تصويرپردازی امام رضا عليه‌السلام از يک روحانی خوش‌قامت و بلندقد شاغل در بنياد با نام آقای خاتمی که اهل بروجرد بود و مديريت گروه تاريخ اسلام بنياد را داشت و از قضا زود فوت کرد، خواسته بود که مدل او برای نقاشی امام رضا بشود و او اين پيشنهاد را پذيرفته و حتی ساعت‌ها در برابر مهراف نشسته بود. مهراف از فيگورهای آقای خاتمی عکس‌هايی هم با لباس‌های مختلف تهيه کرد و آنها را کنار تابلویی گذاشت که انگورهای خوشرنگ آن را کشيده بود، اما سرانجامِ آن تابلو و کجايیِ آن برايم نامعلوم است.

مهراف همان سال‌ها بنياد و مشهد را رها کرد و به تهران رفت و در طبقۀ بالای پاساژ قائم بازار تجريش که پاتوق هنرمندان است و يک بار در همان جا به ديدارش رفته بودم، آتليه‌ای داشت و سفارش قبول می‌کرد. او در تهران فوت کرد و خيلی زود از دست رفت.

با تأسيس مرکز آفرينش‌های هنری در آستان قدس و انتقال بنياد از ساختمان بلوار منتظری به اطراف حرم مطهر، اندک‌اندک گروه هنرهای اسلامی بنياد به محاق رفت و ادامۀ کارهايش به مرکز آفرينش‌ها انتقال يافت.

گروه هنر بنياد در آن روزگار شايد اولين پايگاه هنرمندان تجسمی مشهد پس از انقلاب بود. بنياد توانسته بود با به‌کارگيری آنان حقوقی و بيمه‌ای و مزايايی برای آنها دست‌وپا کند و آثارشان را در مراکز هنری و فرهنگی کشور به نمايش گذارد. به ياد دارم که همزمان با نخستين نمايشگاه بين‌المللی کتاب تهران، در کنار سالن‌هایی برای عرضۀ کتاب، سالن مجهز و زيبايی هم به منظور ارائۀ آثار هنری فراهم شده بود که بخش وسيعی از آن به نمايش آثار همين هنرمندان بنياد اختصاص يافت و مورد استقبال قرار گرفت.