الهام

از کتاب «حديث نفس» زنده‌ياد حسن کامشاد:

يکی از نیکبختی‌های ماندگارم در اين ايام، دوستی با علی‌مراد بود که در دورۀ متوسطه همکلاسی من شد. علی‌مراد فرزند يکی از خانواده‌های سرشناس و متمول اصفهان بود. همه هوای او را داشتند...من و علی‌مراد و عسکر پسرخاله‌اش و شاپور.. معلم خصوصی گرفتيم. آقای تراشندگان آموزگار مبرزی بود.. عصرها به خانۀ علی‌مراد می‌آمد و تندتند چيزهايی بلغور می‌کرد که ما هيچ نمی‌فهميديم... طولی نکشيد که علی‌مراد گفت: من دو بخش از فيزيک و شيمی را اصلاً نمی‌فهمم. اگر دوستان موافق باشند اين‌ها برای‌مان توضيح دهيد. چند دقيقه بعد باز وسط حرف آقامعلم دويد و گفت: امشب بس است، بيش از اين خود را خسته نکنيم، و آقای تراشندگان آشفته‌حال رفت. همه پريديم به جان علی‌مراد که اگر خودت ...گشادی چرا مانع کار ديگران می‌شوی؟ و او خونسرد توصيه کرد که نگران نباشيم، برويم و آن دو فصل را به‌دقت بخوانيم و خوب استراحت کنيم، فردا خدا بزرگ است!

فردا خدا بزرگ بود و وقتی زير گنبد مسجد شاه بر جايگاه خود نشستيم و ورقۀ سؤالات را گشوديم، عيناً همان‌هايی بود که علی‌مراد شب پيش کشيده و جزئيات آن‌ها را پرس‌وجو کرده بود. باورکردنی نبود، وبعد هر چه از او توضيح خواستيم، فقط در پاسخ گفت «الهام، الهام»....

فردا امتحان جبر و مثلثات داشتيم و در وسط کار دفعتاً علی‌مراد دو مسئلۀ کتاب را نشان داد و گفت با اين‌ها مشکل دارد... فردا زير گنبد مسجد شاه سر ورقه را که باز دلهره باز کرديم، يا للعجب! باز همان سؤال‌های شب پيش علی‌مراد بود.. و دوست غيب‌دان‌مان در برابر اصرار و کنجکاوی ما هم‌چنان گفت: الهام الهام، امان از الهام!

شامگاه تراشندگان از در که وارد شد، گفت: الهام امشب چيست؟ و علی‌مراد بی‌رودربايستی چند درس تاريخ و جغرافی را برای مرور پيش نهاد و آقا معلم... از آن‌جا بی‌گمان سراغ يک‌يک شاگردانی رفت که برای امتحان ديپلم با او درس خصوصی داشتند و سفارش کرد آن چند درس تاريخ و جغرافی را خوب بخوانند. اين خبر تا آخر شب در همۀ شهر پخش شد. فردا صبح وقتی به ميدان شاه رسيديم، ديديم قشقرق است: شاگردان به چپ و راست می‌دويدند و سؤالات کذايی را در گوش هم زمزمه می‌کردند.

در اين ميان خبر دادند که امتحان آن روز يک ساعت به تعويق افتاده است.. ناگاه علی‌مراد هن‌هن‌کنان از راه رسيد، گفت: بدبخت شديم سؤال‌ها عوض شده! و ما را با عجله برد به سوی بازار مسگرها .. که تنها محل خلوت آن نزديکی‌ها بود. ما چهار نفر سؤال‌های جديد را يکی برای ديگری می‌خوانديم....

وقتی از علی‌مراد پرسيديم چگونه فهميدی سؤالات عوض شده، گفت: الهام! دروغ نمی‌گفت. الهام دخترعمه‌اش بود. رئيس فرهنگ اصفهان عاشق دل‌خستۀ الهام بود و برای جلب محبت دختر از هيچ کاری فروگذار نمی‌کرد. خبر درز کردن سؤالات را که شنيده بود از ترس بی‌آبرويی سؤال‌ها را عوض کرده بود اما از سر وفاداری همان صبحگاهی سؤال‌های جديد را به الهام رسانده بود!