فهرست نخستين سورههايی که در آغاز بعثت بر پيامبر نازل شد، عبارت بود از پنچ آيۀ ابتدای سورۀ «عَلق»، سپس هفت آيۀ ابتدای سورۀ «مدّثر»، و سورههای «قريش» و «ضحی» و «شرح» و «عصر» و «شمس» و «ماعون» و «طارق» و «تين» و «زلزله» و «قارعه» و «عاديات» و «ليل».
اگر مفاهيم کلان اين سورهها را تحليل کنيم، خود را در برابر گفتمانی نو خواهيم يافت که خرد انسانی را با ديدگاهی بیسابقه دربارۀ وجود و نفس و اهداف هستی آشنا میکند. در اين مرحله، وحی مفاهيمی را به ارمغان آورده است تا روش معرفتیِ تازهای را بنا نهد و پيامبر و گروه کوچک مسلمانان را به همکنشیِ دوستانه با زندگی و هستی فرا بخواند و افقی گسترده از آسمان تا زمين را فراروی آنها بگشايد. وحی گفتمانی است که جهانِ فضاهای دور را با درونِ جان آدمی میپيوندد و هستی را پيوستگیهای نوينی میدهد و رشتههايی را که به سبب دخالتهای عقلِ محدود بشری از هم گسسته است، پيوندی دوباره میبخشد.
عقل آدمی در وضعيتی با نگاه مجزای به پديدههای هستی میزيست، به خورشيد مینگريست و آن را موجودی قائم به ذات و دارای حيات و اراده و نيرويی برتر میپنداشت و طمعکارانه و هراسان به پرستش آن روی میآورد، به ماه نگاه میکرد و آن را موجود مجزای ديگری میانگاشت و بر آن سجده میبُرد، و اگر در فهم ارتباط ميان پديدههای هستی و وظايف موجودات سرگشته میشد، برای هر گوشه از زندگی، خدايی از جنس سنگ يا درخت يا جانور برمیافراشت؛ کشتوکار خدايی داشت و باران خدايی، و باد و دريا و جنگ و پول و عشق هر يک الههای خاص خود داشتند و جهان انباشته از خدايان بود، و از آنجا که عقل آدمی همواره به تجسم بخشيدن امور مجرّد گرايش دارد، اين خدايان را در صورت و طبيعت آدمی و در حال جنگ و صلح و پيمان گمان میبرد و انسانِ ناتوان و گنهکار هيچ سهمی از اين هستیِ رازآلود و ديرباب نداشت، جز آن که در برابر اين خدايان سر تسليم فرود بياورد. چون هيچ يک اين الههها با پرستندگان خود ارتباطی برقرار نمیکردند و با آنها سخنی نمیگفتند، پس کاهنان و منجمّان و پيشگويانی لازم بودند که ارادۀ آن خدايان را تفسير کنند، پرندهای را به پرواز درآورند و در ستارهای نظر کنند و قرعهای بيندازند و هدايا و قربانیهايی را از انسانهايی سستعنصر بستانند تا آرزوی آنان برآورده شود و از شری در امان مانند و از خشم ويرانگر خدايان محفوظ بمانند. آدميان، اما جز از لابلای گفتههای کاهنان و دربانان و منجمان، نه از دليل خشم و غضب خدايان آگاهی داشتند و نه از موجبات خرسندی ايشان چيزی میدانستند.
اوج خرد جزئینگر و سرگشتۀ آدمی همين بود؛ و بدين ترتيب نخستين آيات به منظور ساماندهی کلانی در نگاه به هستی نازل شد تا اين آشفتگی را از انسان دور کند، و نظم و عقلانيت و تعادل را به وجود باز گرداند و نشان دهد که هر چه در هستی هست، از خورشيد و ماه و شب و روز و حتی خود روانِ آدمی، همه و همه به منظومهای با ساخت و آفرينشی استوار وابستهاند، و خالق يگانهای دارند که به آنها هدف و سامانی بخشيده است که در آن روان هستند، و از کار آنها سود و زيانی به تو نمیرسد: «وَ آيةٌ لَهُمُ اللَّيلُ نَسلَخُ مِنهُ النَّهار فَإذا هُم مُظلِمون، وَ الشَمسُ تَجری لِمُستقرٍ لَها ذلک تَقديرُ العزيزِ العليمِ، وَ القَمرَ قدَّرناهُ مَنازلَ حَتّی عَادَ کالعُرجُونِ القَديم، لاَ الشَمسُ يَنبغی لَها أن تُدرکَ القَمرَ وَ لا الليلُ سابقُ النّهار وَ کلٌ في فَلکٍ يَسبَحون». (و نشانهای ديگر برای آنها، شب است که روز را از آن بيرون میکشيم و بهناگاه در تاريکی فرو میروند. و خورشيد که به سوی آرامشگاه ويژۀ خود روان است. تقدير آن عزيز دانا است. و برای ماه منزلهايی معيّن کردهايم، تا چون شاخۀ کهنسال درخت خرما برگردد. نه خورشيد را سزد که به ماه رسد و نه شب پيشیگيرندۀ بر روز است، و هر کدام در سپهری شناورند).
نخستين آيات قرآنی توجه پيامبر و اصحابش را به اين پيوستگی آفرينش و هدف هستی جلب کرد که نفس آدمی نيز از آن استثناء نيست، مگر جايی که خداوند آفريننده، قدرت اختيار را به او ارزانی داشته است: «وَ الشَمسِ وَ ضُحَيها، وَ القَمرِ إذا تَلَيها، وَ النّهارِ إذا جَلَّيها، وَ اللّيلِ إذا يَغشَيها، وَ السَماءِ وَ مَا بَنَيها، وَ الأرضِ و مَا طحَيها، وَ نَفسٍ وَ مَا سوَّيها، فَألهَمَها فجُورَها و تَقوَيها، قَد أفلحَ مَن زکَّيها، وَ قَد خَاب مَن دَسَّيها» (سوگند به خورشيد و تابندگیاش، سوگند به ماه چون پی خورشيد رود، سوگند به روز چون روشن گرداند، سوگند به شب چو پرده بر آن پوشَد، سوگند به آسمان و آن کس که آن را برافراشت، سوگند به زمين و آن کس که آن را گسترد، سوگند به نفس و آن که آن را درست کرد، سپس پليدکاری و پرهيزکاریاش را به آن الهام کرد، که هر کس آن را پاک گردانيد قطعاً رستگار شد).
خوانش توحيدی هستی همچنان ادامه يافت و نظام دوگانۀ متقابلی ارائه شد که در پديدههای طبيعی شب و روز تبلور داشت و با دوگانۀ مرد و زن در جامعۀ بشری پيوند پيدا کرد و همۀ اينها به فرجام والايی رسيد: «و الليل إذا يَغشی، وَ النهارِ إذا تَجلّی، و ما خلق الذّکرَ و الاُنثَی، إنَّ سَعيَکُم لَشَتّی، فأما مَن أعطَی و اتّقَی، وَ صدَّقَ بِالحُسنی، فَسَنُيَسّرُهُ لِليُسری، وَ أما مَن بَخِلَ و استغنَی، و کَذّب بالحُسنی، فَسَنُيَسّرُهُ لِلعُسرَی، و مَا يُغنی عنهُ مالُه إذا تَرَدَّی» (سوگند به شب چون پرده افکنَد، سوگند به روز چون جلوهگری آغازد، و [سوگند به] آن که نر و ماده را آفريد، که همانا تلاش شما پراکنده است، اما آن که [حق خدا را] داد و پروا داشت، و [پاداش] نيکوتر را تصديق کرد، بهزودی راه آسانی پيش پای او خواهيم گذاشت، و اما آن که بخل ورزيد و خود را بینياز ديد، و [پاداش] نيکو را دروغ گرفت، بهزودی راه دشواری به او خواهيم نمود. و چون هلاک شد مال او به کارش نمیآيد).
کار نخستين آيات نازلشدۀ قرآن ساختن بود و تمرين دادن و شکل بخشيدن به ذهنيّت هستۀ سخت پيرامون پيامبر؛ برای همين، با گفتمان حاکم بر جامعۀ قريش تفاوتی اساسی داشت و در آن هيچ سخنی از دغدغههای آن قبيله نظير رقابت در سرمايه و افتخار به نژاد و نزديکی به بتها در ميان نبود. شيوهای که برای پرورش نخستين هستههای مؤمن به کار رفت بسی والا و ارجمند بود و مفاهيمی دور از چالشهای روزمرّۀ قريش و رويکردهای ايستا و انديشههای ملالآور موروثیِ آن را تبليغ میکرد، و اين گفتمانی بود که هيچ کس، نه در اشعار معلّقات و نه در سخنانِ خود، با آن آشنايی نداشت.
بخشی از کتاب نخستین بهار
نوشتۀ وضاح خنفر
ترجمۀ محمدرضا مروارید
نشر هرمس

